غریبی آشنا
وقتی با رنگ محبت همه دنیا میشه رنگی ، چرا با نا مهربونی داریم با دنیا میجنگیم؟
تو سوال اولی بگم *علــــــی* سينه زن تو وقتي كه مي خواد بميره دم آخر دم مي گيره ، اگه بگن حالت چطوره ؟ مي گه دلم چشم براه مقدم حضرت اميره .... پ.ن ۱ : در معرکه، تفسیر شهادت میکرد .... در اوج عطش داشت روایت میکرد ... لا حول و لا قوة الا بالله ... هم مرگ به او سخت حسادت می کرد ! پ.ن ۲ : یا حسین مظلوم ... در التهاب تمام این ثانیه ها گفتی خداحافظ ، گفتم خداحافظ ! پ.ن : موج اگر می دانست ساحل هیچ گاه دستش را نمی گیرد ... هرگز برای رسیدن نفس نفس نمی زد !! تو رو دیدم می دونستم ، می دونستم که اسیری ! خیالت راحت ضربت کاری بود ... به چه می خندی تو ؟
درونم می سوزه از سوزش آهم ... یاد گرفتاریم میافتم ........
یاد اون لحظه ای که می برنم ، یاد غسل و کفنم ، یاد فشار قبر و فریاد زدنم ، یاد عذاب و بدنم ، یاد اون لحظه ای که دو تا ملک سوال کنن یاد ساکت شدنم !!!
یاد اون شلاقایی که میزنن روی تنم ... که بگو خدات کیه ؟ قبله ات کجاست ؟ چیه کتابت و اسم پیامبرت رو بگو ؟ کمک کن نمونه جوابم توی گلو ....
دیگه هر چی بگن بگم *حســـــین*
آخه شنيدم موقع مردن تو مياي پا مي زاري روي سرم ....
خودت نگفتي كه ميام با پدرم ، همراه جد اطهرم با حسنم برادرم
منتظرم باش كه ميام با مادرم ...............
اگه اومدي بالاسرم يه بار بگو به مادرت
اين بيچاره نوكرته
بگو به بابات اين غلام قنبرته
بگو به امام مجتبي اين ديوونه گريه كن مادرمه و مست تو و خواهرمه
به مادرت بگو كه اين بنده اگر ناسپاسه ولي دلداده عطر گل ياسه
تو عاشقي هر چي مي دونه معلم عشقش عباس عباس
دينم دينم ولاي عباسه قبله ام قبله ام برگ گل ياسه .......
شاید بتوان از پشت پنجره آرزو کرد
بازگشت ترانه باران را
شاید یک قاب خاطره
برای زنده ماندن
نه زندگی کردن
کافی باشد
شاید مهم نیست
که این قاب رویاهای من
تصویری باشد از یک واقعیت دست یافتنی
یا دست نیافتنی
شاید مهم فقط این است که
رویایی وجود دارد
وجود دارد ...

تنها بهانه برای این خنده های کاغذی
ترس عمیق تبعید بود و بس
به نگاهم طعنه نزن ... !
باور کن ... باران نمی بارد ...
حس نمناک خیالت ترجمه ی اشک ها و خنده های من است !
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا ...
انگشت هایم را میشمارم
یک
دو
سه ......
و دست های تو در هم فرو رفته اند
تو ...
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی ،
که مهربانی ات را ثابت کنی
ولی ...
ولی نفهمیدی که من ،
آن سوی خیابان انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی ...
و من ...
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمیکنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم
مطمئن باش!

گفتی پشیمونی ، گفتم که هرگز ...
نفس بریده ، دستای لرزون ... اشک توی چشمام ، حیف نگفتم بمون !
غم یه عاشق غم کمی نیست ، چه فایده از اشک ، وقتی کسی نیست ...
گفتی خداحافظ ، گفتم ... خداحافظ .........
بر دريايي از خون ...
ناگاه قطره اشكي از چشم خسته اي چكيد ...
پروانه ي غمها مي آيد ... اما با كدامين بال ؟
مگر در فراسوي شمع عشق اب نشده بود ؟
صدايم مي زد ... چه مي گويد ؟ خدايا ديگر تاب ندارم ... چه مي گويد ؟
نرو پرستوي عشق نرو !!
چرا مگر چه شده ؟
نرو كه سنگ دلت هم آب مي شود ...
بگو ديگر تاب ندارم ...
آن سرزميني كه مي روي نامش جداييست و عشق بر زنجيري از هوس آويزان است ...
تو چه ضمانتي به شقايق خيال مي دهي كه اگر رفتي خونين بر گردي ؟
نميدانم تو چرا زنده مانده اي ؟ مگر نه اين است كه از سوز عشق پر سوخته اي ؟
چرا اما قاصدك هاي دل يار مرا در پل خيال آوردند ...
به نام عشق باران گرفت ... !

تو خداحافظ نگفتی ، میدونستم داری میری !
چه آسون من از یاد تو رفتم ...
تو واسم زندگی بودی اما من واست تجربه بودم .............
اشک هایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نیست
در رویاهایم پرواز کردم ...
و در اوج آسمان ها ... در میان ابرها ... در میان قطره ها ...
چه طور می شد از میان این همه قطره باران
قطره ی عاشق را پیدا کرد ؟
قطره هایی که هر وقت به زمین می ریخت
یا به دریا می رفت ... یا به رودخانه ... یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت ...
و یا بر روی گل می نشست ...
من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند ...

به مفهوم غم انگیز جدایی ؟
به چه چیز ؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه می خندی تو ؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه می خندی تو ؟
به دل ساده ی من می خندی که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست ؟
خنده دار است بخند ...........................
| Design By : Night Skin |


