تبليغاتX
غریبی آشنا


غریبی آشنا

وقتی با رنگ محبت همه دنیا میشه رنگی ، چرا با نا مهربونی داریم با دنیا میجنگیم؟

قايقي در بيكران ها در حركت است ...
بر دريايي از خون ...
ناگاه قطره اشكي از چشم خسته اي چكيد ...
پروانه ي غمها مي آيد ... اما با كدامين بال ؟
مگر در فراسوي شمع عشق اب نشده بود ؟
صدايم مي زد ... چه مي گويد ؟ خدايا ديگر تاب ندارم ... چه مي گويد ؟
نرو پرستوي عشق نرو !!
چرا مگر چه شده ؟
نرو كه سنگ دلت هم آب مي شود ...
بگو ديگر تاب ندارم ...
آن سرزميني كه مي روي نامش جداييست و عشق بر زنجيري از هوس آويزان است ...
تو چه ضمانتي به شقايق خيال مي دهي كه اگر رفتي خونين بر گردي ؟
نميدانم تو چرا زنده مانده اي ؟ مگر نه اين است كه از سوز عشق پر سوخته اي ؟
چرا اما قاصدك هاي دل يار مرا در پل خيال آوردند ...
به نام عشق باران گرفت ... !

تو رو دیدم می دونستم ، می دونستم که اسیری !
تو خداحافظ نگفتی ، میدونستم داری میری !
چه آسون من از یاد تو رفتم ...
تو واسم زندگی بودی اما من واست تجربه بودم .............

خیالت راحت ضربت کاری بود ...

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 2:14 توسط آرمین| |

می دانستم قطره هایی که از آسمان میریزد اشک های آسمان است
اشک هایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نیست
در رویاهایم پرواز کردم ... 
و در اوج آسمان ها ... در میان ابرها ... در میان قطره ها ...
چه طور می شد از میان این همه قطره باران
قطره ی عاشق را پیدا کرد ؟
قطره هایی که هر وقت به زمین می ریخت
یا به دریا می رفت ... یا به رودخانه ... یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت ...
و یا بر روی گل می نشست ...

من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند ...

به چه می خندی تو ؟
به مفهوم غم انگیز جدایی ؟
به چه چیز ؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه می خندی تو ؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه می خندی تو ؟
به دل ساده ی من می خندی که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست ؟
خنده دار است بخند ...........................

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 19:21 توسط آرمین| |

امشب ستاره ها چشمانشان را به روی آسمان بسته اند و ماه با گیسوان شانه نکرده دیدگاه  اشک آلودش را می پوشاند. امشب سیاهی، لحظه هایم را رنگ می کند.
بهت بی پایانم، بی قراری هایم، همه و همه را در قایقی از عشق و دلتنگی بسویت روانه می کنم، مولای من !


آیا سحری به رنگ خون دیدی تو ، محراب و منبری چنین دیدی تو
خون بر در و دیوار و جماعت سر و رو ، فرقی که به سجده لاله گون دیدی تو

آن زاده کعبه و امین حرمین ، افتاد میان خاک و خون دیدی تو
آنکس که ستیز خیبر و بدر و احد ، چون شیر بغرید چنین دیدی تو

آیا تو در درون ظلمت شام سیاه ، نان اور کودک یتیم دیدی تو
آیا دل پر خون و گریان چشمی ، از جور زمانه و زمان دیدی تو

او زخم تن و زبان که در طول زمان ، با جان خرید و دم نزد دیدی تو
آیا ز میان مردم کوفه و شام ، مظلوم تر از علی کسی دیدی تو


شیعیان شب عزاست امشب

جبرئیل در سماء کرد به عالم ندا ، شد شهید تیغ کین علی شیر خدا
شیعیان شب عزاست امشب

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 13:45 توسط آرمین| |

حق با باران است، باید گریست، باید ناله کرد، باید فریاد زد، خوشا به حال باران !
چقدر دوست داشتنی و زیباست! چقدر صاف و زلال است! چقدر صادق و پاک است.
صدای هق هق باران برایم آشناست! بارها آن صدا را از اعماق وجودم شنیده ام! صدای غریبی است. بوی تنهایی و بی کسی می دهد!

وقتی دلت می گیرد، وقتی دست بی روح ناامیدی بر روی شانه هایت سنگینی می کند، وقتی دلسوزی نداری تا برایت اشک بریزد، باید با باران رفیق شوی، آری ... حق با باران است !
باید گریست ... باید ناله کرد ... باید به وسعت معصومیت قطره های باران فریاد زد !!!

همیشه اینگونه است
آسمان آبی است و زیبا ...
همه چیز خوب است و لذت بخش و مستحق شکر
لحظه ای دیگر
دل آسمان میگیرد
تیره میشود
و زمین باز هم می بخشد
و زمین پر است از قطرات پشیمانی آسمان
و چه بی منت می بخشد
و چه بی کینه قطرات آسمان را به او بازپس می دهد !
کاش آسمان بفهمد
زندگی همیشه شایسته سپاس است  ...

پ.ن : ای کاش می شد فهمید در دل این آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد !

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 16:59 توسط آرمین| |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه ی آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهائیم روئید با حسرت جدا کردم
 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان
و چشم هایم هست رؤیایی و من تنها برای دادن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ...
همین بود آخرین حرفت ؟ و بعد از این عبور تلخ و غمگینت ،
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب و ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی، نمی دانم چرا، شاید خطا کردم!
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی! نمی دانم کجا، تا کی، برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد ...
و بعد از رفتنت آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت انگار دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توأم ...

پ.ن : ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست ... کاش بدونی دل تنهام گم شده تو این شب تو

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 23:53 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin